#_نبض_احساس_پارت_501
_دوست دارم اردلان...
اونم نگام کرد...باعشق...چشمکي برام زد...
ازآينه بغل نگاهي به بيتاانداختم که اخم کرده وساکت يه گوشه نشسته بود.انگارحرفاي اردلان بدبه پرش زده بود.ازاون روزبودکه بيتاکمترميومدپيش منوسحروکمترباهامون ميگشت.دليل تغييررفتارش رونميفهميدم.يه روزباسحررفتيم پيشش تادليل اين رفتارش روبفهميم.
سحر:چيه دختررفيق جديدپيداکردي که تحويل نميگيري؟
_راس ميگه...چي شده که کمترباماميپلکي؟
بيتا:نه باباديوونه هارفيق جديدکجابود.فرداتولدمه ميخوام يه جشن بزرگ بگيرم دوهفتس که دنبال کاراي همونم ميخواستم امروزبهتون بگم که خودتون اومدين
_اااااراس ميگه فرداتولدشه...
سحر:خب به ماهم خبرميدادي ميومديم کمک ديگه
بيتا:نه باباهمه کاراحل شد...فردامنتظرتون هستم ها...خواستين بانامزداتون بياين.
_باشه ميايم...تولدتم پيش پيش مبارک
بيتا:مرسي عزيزم...من برم ديگه يه چندتاکارکوچيک دارم
سحر:باشه خداحافظ
romangram.com | @romangram_com