#_نبض_احساس_پارت_500
کمي توي سکوت سپري شدکه بيتااين سکوت روشکست وگفت:جامعه هم خراب شده ها...
باتعجب ازش پرسيدم:چطور؟
بيتا:ديگه آدمانميتونن حتي به خودشونم اعتمادکنن.
_اره اعتمادکردن سخت هس حالاازکجااين بحث رسيدبه ذهنت.
بيتا:ديگه همه جاميشه ديدديگه مخصوصابين دوست دخترپسرا....آمارخيانت خيلي رفته بالا
_اگه دوطرف خيلي همودوست داشته باشن خيانت نميکنن
بيتا:ديگه دوست داشتناي امروزه کشکه
ازاين حرفش ناراحت شدم وگفتم:خيلي ازدوست داشتناکشک نيس.مثلادوست داشتن منواردلان مگه نه اردلان؟
اردلان که تواين مدت ساکت واخمالوبودگفت:صددرصد...بيشترخيانتاتقصيردوطرف نيس تقصيرنفرسوميه که ميخوادبه زوربين اون دونفرقراربگيره
درحاليکه دستموميگرفت وبوسه اي به پشت دستم ميزدگفت:درضمن مادوتااونقدري همودوست داريم که نميزاريم هيچ کسي بينمون قراربگيره آخرعمرم نميزارم هيچ کسي جزآني واردزندگيم شه
ازاين حرفش غرق لذت شدم.انگارنه انگارکه ماباهم قهربوديم باعشق نگاش کردم.اردلان حالااخمالونبود.
romangram.com | @romangram_com