#_نبض_احساس_پارت_499

_کنکور که دادم علوم آزمايشگاه توهمون تهران قبول شدم.خيلي زحمت کشيده بودم وحالاخوشحال بودم ازاينکه نتيجشوگرفته بودم.اون موقع هازندگيم عالي بودوبهترين حساروداشتم.اردلان همسايمون بودوازدوستاي سامي وساواش.خانوادگي باهم رفت وآمدداشتيم وتوبچگي زيادباهم بازي ميکرديم.وقتي که فهميدم دوسش دارم او ل دبيرستان بودم.اردلان پسرجذا ب وخوشتيپي بودوطبيعي بودکه دخترادنبالش باشن.هيچ وقت فکرنميکردم که اردلان هم دوسم داشته باشه ولي اينووقتي که دانشگاه قبو ل شدم گفت.اون روزي که بهم اعترا ف کرديم هردومون خيلي خوشحال بوديم.اردلان ميگفت سامي وساواش ميدونن که دوسم داره وازش خواستن که تابعدکنکورم صبرکنه بعدبهم بگه.اردلان هم مثه سامي وساواش به کارمموسيقي علاقه مندبود.شاعرم بود.شعراوآهنگاي قشنگي مينوشت.ميگفت موقع نوشتن همه اين شعرابه فکرمن بوده.اولين روزورودم به دانشگاه باسحروبيتاآشناشدم.خيلي دختراي خو ب وباحالي بودن.هردوشون ميدونستن که من عاشق اردلانم ولي هنوزنديده بودنش.سحرنامزدداشت.نامزدشم ازبچه هاي کلاس بودولي بيتاکسي توي زندگيش نبود.بيتاازاون دخترايي بودکه هرچي گفته براش فراهم کردن ويه جورايي لوس شده بودولي من دوسش داشتم وباهم دوستاي خوبي بوديم.سومين سال ورودم به دانشگاه بود.سحروبيتاخيلي اصرارداشتن که اردلان روببينن کنجکاوشده بودن واسه همين يه روزبه اردلان گفتم کلاسم که تموم شدبياددنبالم اونم قبو ل کرد.بچه هابااردلان آشناشدن.اردلان پسرخوش مشربي بودوباهمه صميمي ميشدونميزاشت کسي پيشش معذب باشه واسه همين سحروبيتاهم پيشش راحت بودنسحرنامزدش روهم به اردلان معرفي کردوسروش واردلان باهم دوست شدن.اون روزهمه باهم رفتيم کافي شاپ.بعدديدن نگاه تحسين گربقيه خوشحال ترازقبل بودم ازاينکه اردلان ما ل من بود.چندهفته اي ازآشنايي اردلان بابچه هاميگذشت حالاراحت ترميتونست بياددنبالم.چون به همه اونونامزدم معرفي کرده بودم.جزسحروبيتاهمه فک ميکردن که مانامزديم.هردفه که اردلان ميومددنبالم بيتاهم همراهمون بودوبايه تعارف اردلان واسه رسوندش زودقبو ل ميکرد.هروقت پيش هم بوديم درباره ي اردلان سوالاي زيادي ميپرسيد....اينکه مثلاچي دوس داره....چي دوس نداره....منم ميزاشتم به پاي کنجکاويش...يه روزکلاسم که تموم شديکم بيشترموندم تاازاستادسوالي بپرسم سحرکه باسروش رفت بيتاهم گفت کاردارم ورفت.ميدونستم اردلان بيرون منتظرمه ولي بايداين سوالوازاستادميپرسيدم.کارم که تموم شدازدانشگاه اومدم بيرون.ازدوراردلان روديدم که به ماشينش تکيه داده وسرش پايين بود.بهش که رسيدم سلام کردم.

سرشوآوردبالا.لبخندمصنوعي زدامامعلوم بودکه ناراحت وعصبانيه.

اردلان:سلام عشقم ديرکردي...

_ببخشيدعزيزم يه سوالي ازاستادداشتم بايدميپرسيدم.

اردلان:اشکال نداره بريم؟

_اردلان توخوبي؟

اردلان:خوبم چطورمگه؟

_احساس ميکنم ازيه چيزي ناراحت وعصباني

اردلان ازگونم بوسيدوگفت:نه عزيزم.من خوبم سوارشوبريم.

تارسوندن من به خونه حرفي نميزدوهمش توي فکربودمنم ترجيح دادم چيزي نپرسم تاشايدبعداخودش بگه.چندروزي بودکه اردلان ازبيتابدميگفت.ميگفت ازش خوشش نمياد...دخترخوبي نيست...دوس نداره من باهاش دوست باشم وازاينجورچيزا...دليل اين رفتارش رونميفهميدم وقتي دليلش روميپرسيدم ميگفت ازاين واون شنيده که دخترخوبي نيس....هردفه که اردلان ميومددنبالم وبيتاروميديدکنارم يه دعواي حسابي باهم ميکرديم.جوري شده بودکه حس ميکردم ازهم دوريم ولي بازهرروزاردلان ميومددنبالم.يه روز هواباروني بود.بدوبدوداشتم ميرفتم سوارماشين شم که بيتاصدام کردوازم خواهش کردکه اونوهم سرراه برسونيم ميدونستم اردلان عصباني ميشه ولي چاره اي نبودوتوي اين هواتاکسي هم گيرنميومد.وقتي بيتاسوارشداخماي اردلان روديدم که حسابي توهم بودوميدونستم که يه دعواي اساسي داريم.بيتاسلام کردواردلان به سردي جوابش روداد.

بيتا:شرمنده اردلان خان مزاحم شدم.

اردلان:خواهش ميکنم....

romangram.com | @romangram_com