#_نبض_احساس_پارت_498


ساراازجاش بلندشدوبه سمت ميزکارش رفت.بامنشيش حرف زدوهمه قراراش روکنسل کردبه اونم گفت که کاري باهاش نداره وميتونه بره.

سارا:خب من حاضرم

_ببخشيدبخاطرمن ازهمه کارات موندي

سارا:اين حرفتونشنيده ميگيرم...بهتره شروع کنيم.

_باشه...

سارا:سرتوتکيه بده به پشتي مبل وچشماتوببند.

کارايي که گفت روتک تک انجام دادم.

سارا:راحت راحت باش...فکرتوخالي ازهرچيزي کن.سعي کن آروم باشي...

بعدچنددقيقه گفت:خب حالابرگردبه دوسا ل پيش.به دوران دانشجوييت.

باذهنم سفرکردم به دوسال پيش.دوسا ل پيشي که همه بدبختيم ازهمونجاشروع شد.ازهمون روزي که باهاش دوست شدم....ازهمون روزي که باهمه سادگيم دوستيشو باورکردم...

سارا:حالاشروع کن به تعريف چيزايي که ميبيني.هرچي هست بگو....ازهيچي نترس...من کنارتم....


romangram.com | @romangram_com