#_نبض_احساس_پارت_495
سارا:خب من درخدمت شمابفرما.قبلش چيزي ميخوري بگم بيار ن؟
_نه ممنو ن...
سارا:خب من گوش ميدم...
_ساراازاتفاقايي که افتاده خودت خبردار ي.يادته گفتي هروقت نيازبه حرف زد ن داشتي من هستم وبه حرفات گوش ميدم؟منم اومدم امروزباهات حرف بزنم.
سارابالبخندنگام ميکرد.آرامشي که توي صورتش،چشماش ولبخنداش بودبه آدم حس خوبي ميدادوباعث ميشدتاراحت ترحرف بزنم.
_جديداخوابا ي خيلي بد ي ميبينم...عصبي شدم...همش به اين واون گيرميدم....حوصله هيچ چيزي روندارم....همش ازيه چيز ي ميترسم ولي نميدونم ازچي...
سارا:امکانش هس که ترست به او ن اتفاقاربط داشته باشه؟
_نميدونم شايد....من دلم ميخواداون قسمت اززندگيم روفراموش کنم...دلم ميخواداصلااو ن قسمت اززندگيم حذف شه....همش ازاون سالها واتفاقافرارميکنم...حتي دوست ندارم يه کلمه هم درموردش حرف زده بشه...
سارا:ببين آني توهرکاري کني او ن اتفاق توي زندگيت افتاده ونميتوني عوضش کني ولي ميتوني تويه صندوقچه تو ي ذهنت دفنش کني ودرشوقفل کني وهيچ وقتم نري سراغش
_همين سخته...همه خوابام درمورداون روزاس....ميترسم اردلان ازم خسته شه وتنهام بزاره...ميترسم يه روزي همه اشتباهاتم روبزنه توي صورتم وديگه نخوادباهام باشه
سارا:اين فکرت اشتباه وترست بي جاس.اون اردلاني که من ميشناسم هيچ وقت همچين کاري نميکنه.توبايدباترست روبروبشي.باهاش بجنگي وسعي کني شکستش بد ي
_سخته
romangram.com | @romangram_com