#_نبض_احساس_پارت_496


سارا:سخت نيس کافيه که بخواي منم کمکت ميکنم.

_من دلم ميخوادزندگيم مثه قبلناکه خيلي خوب بودبشه

سارا:ميشه چراکه نشه؟يه روزي ميرسه که هممون ازته دلمون ميخنديم وشاديم.

_حالابايدچيکارکنم؟

سارا:اول ازهمه بايدبتوني به ترست غلبه کني.توميترسي که دوباره اون آني بشي که دوسش نداري....ميترسي اون روزاي بددوباره تکرارشه درسته؟

_درسته...

سارا:هروقت ياداون روزاميفتي چه حالي بهت دست ميده؟

_يه حال خيلي بد...نفسم ميگيره....بدنم خودبه خودميلرزه....احساس سردي بهم دست ميده...

سارا:همه ي اينابخاطرترسته...اون اتفاقاتوي گذشته افتاده وقراره توي گذشته بمونه.هروقت آماده بودي بگوتابه گذشته يه سفرکوتاهي کنيم

_به گذشته؟سفر؟

ساراازحالت تعجبم خنديدوگفت:نه اون سفري که توداري فکرش روميکني يه سفرذهني


romangram.com | @romangram_com