#_نبض_احساس_پارت_494


ساراازپشت ميزش بلندشدوبالبخنداومدطرفم.

سارا:سلام آني خانوم چه عجب ازاين ورا

همديگروبغل کرديم وبعدروبرو ي هم رو ي مبل نشستيم.

سارا:خوبي آني؟عموايناخوبن؟

_همه خوبن سلام رسوند ن توچطور ي؟ازساواشم که خبر ي نيس

سارا:منم خوبم خداروشکر.ساواش مشغو ل کاراي آلبومه ديگه

_اره داداش منم معلوم نيس باخودش کجابرده که پيداش نميشه.

ساراخنديدوگفت:نگودلت واسش تنگ شده که باورم نميشه

_نه باباهرچه کمتربهتر...يه دونه ماني داريم توخونه ديگه نيازي به اون دوتانيس.

سارا:حالااومد ي اينجاغرغرکني؟

_نه راستش اومدم باهات حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com