#_نبض_احساس_پارت_490


رفتم توي اتاق خوابمون.دانيال روي تخت پشتش به من بود.دويدم سمتش.کنارتختش زانوزدم وصداش کردم

_دانيال؟دانيال؟توروخداچشماتوبازکن...ببين من اومدم دانيال....نزاربي دانيال بشم جون عسل بازکن چشماتو...

دانيال باصداي اروم وکم جوني گفت:عسل؟اومدي عشقم؟

_اره اومدم عزيزدلم...الان ازاينجاميريم بيرون قربونت برم

دانيال:عسل چشام سنگينه...خوابم مياد...عسل چرانفس کم دارم....توکه اينجايي بازنفس کم دارم...

اشکام پشت سرهم ميريختن.

_بابا....بابا...

باباباعجله وارداتاق شد.

_بابابايدببريمش بيرون.

باکمک بابادانيال روبرديم بيرون ازخونه.امبولانس وآتش نشاني هم اومدن.من همراه دانيال رفتم بيمارستان باباومامان هم موندن اونجا.دستم توي دستاش بودويه لحظه هم نميتونستم جداش کنم....خداياتودانيالم روببخش قول ميدم که ببخشمش قول ميدم که ديگه اذيتش نکنم....قول ميدم که برگردم پيشش...خدايااينجوري مجازاتم نکن خدا...نزاربي دانيال بشم....من بدون دانيال نميتونم خدا....به صورتش ماسک اکسيژن زده بودن.

به بيمارستان که رسيديم دانيال روبردن توي يه اتاق ومن پشت درموندم.بيست دقيقه اي که گذشت دکتراومدبيرون رفتم طرفش.


romangram.com | @romangram_com