#_نبض_احساس_پارت_489
مامان دوباره بغلم کرد...هنوزميلرزيدم وگريه ميکردم.ازبغل مامان اومدم بيرون ودنبال گوشيم گشتم پيداش که کردم زنگ زدم به دانيال ولي جواب نميداد.دوسه باري زنگ زدم.
_جواب نميده....جواب نميده...
بابا:عسل جان ساعت سه نصفه شبه حتماخوابه...
_بابابريم خونش؟خواهش ميکنم من ميدونم يه چيزي شده....
بابا:باشه بريم تاخيالت راحت شه...
سريع آماده شدم وبه سمت خونه دانيال رفتيم ...دلم شورميزد....خوابي که ديده بودم خبراي خوبي رونميداد....باکليددروبازکردم....همه جاتاريک بود...بوي گازميومد.....خيلي بوش خفه کننده بود...
_دانيال....دانيال....
بابا:اوه اوه چه بوي گازي مياد.
_باباتوروخدادانيال روپيداکن
بابا:باشه دخترم اروم باش.غزل بروپنجره هاروبازکن وزنگ بزن به اورژانس واتش نشاني
مامان:باشه
_دانيال؟دانيال کجايي؟
romangram.com | @romangram_com