#_نبض_احساس_پارت_481

خودمم ازاين همه سنگدليم تعجب کرده بودم... دانيال ببين بامن چيکارکردي....مني که يه لحظه بدون تونميتونستم باشم حالاتصميم به جدايي ازتوگرفته بودم.

بعدازخداحافظي باآقاجون ومامان جون ودرياوقول دادن به اينکه زودزودبهشون سرميزنيم سوارماشين شديم.هنوززيادازخونه آقاجون دورنشده بوديم که دانيال گفت:من نميدونستم که تواونجايي وگرنه نميومدم که بودنم اذيتت کنه.

_اونجاخونه توپس هروقت دلت بخوادميري ومياي براي منم مهم نيس

دانيال:ميدونم مهم نيس

صداش غم داشت...بغض داشت....من چرااينقدرسنگدل شدم؟باورم نميشه دربرابرکسي که اينقددوسش دارم تااين حد سردباشم.

کمي توي سکوت گذشت.

دانيال:هفته ديگه دادگاهه...

_اره

دانيال:عسل؟

_بله؟

دانيال:من بدون تونميتونم.

صداش بغض داشت.نگاش کردم اشکاش صورتش روخيس کرده بود.يه گوشه نگه داشت.ازماشين پياده شدوجلوي ماشين پشت به من ايستاد.بغض منم ترکيد...گريه کردم به حال خودم...به حال دانيال...به حال عشقمون...

romangram.com | @romangram_com