#_نبض_احساس_پارت_480


دانيال ازلحن سردم ناراحت شدولي چيزي نگفت.

مامان جون:کي اومدي پسرم؟چراخبرندادي؟

دانيال:همين چنددقيقه پيش گفتم يه راس بيام اينجاتاازتون عذرخواهي کنم که اين مدت کم بهتون سرميزدم.

مامان جون دوباره دانيال روبغل کردوگفت:پسرم مافقط دلمون براتون تنگ ميشه ولي وقتي ميبينيم خوشبختين همين برامون کافيه.

پوزخندي زدم که ازچشم دانيال دورنموند.باناراحتي نگام کرد.خوشبختي...خيلي وقته که رنگشوبه چشم نديديم ازپيشمون رفته...سعي ميکردم کمترپيش دانيال وتوي ديدش باشم.اونم فهميده بودوسعي ميکردنگام نکنه تامعذب نشم.توي آشپزخونه نشسته بودم که دريااومدداخل...

دريا:دانيال ميگه خستس ميخوادبره خونش استراحت کنه.

_خب بره.

دريا:آي کيوواسه اينکه مامان اينانفهمن بايدباتوبره ديگه.

_ماکه قراره يه مدت ديگه ازهم جداشيم چرانميادبه مامان جون وآقاجون بگه تاهم خودشوراحت کنه هم منو

دريا:شايدهنوزم اميدواره

_بيخودي اميدواره...


romangram.com | @romangram_com