#_نبض_احساس_پارت_479
فکرم درگيرحرفاي دريا بود.دلم ميگفت يه فرصت بهش بدم ولي عقلم ميگفت نه....دلم براش خيلي تنگ شده بود....واسه دانيالم...واسه اون روزاي خوبي که باهم داشتيم....واسه خونمون....
بعدازظهربودوتوحياط داشتيم چايي ميخورديم وميگفتيم وميخنديديم.خونه آقاجون حياط باصفايي داشت...پرازگل ودرخت...يه حوض کوچيکم وسطشون بود...
بهاروتابستون خيلي کيف ميدادبشيني توي حياط وبه درختا نگاه کني.صداي زنگ دراومد.
درياخواست بلندشه که آقاجون گفت:بشين دخترمن ميرم.
آقاجون رفت دروبازکنه.باشخصي سلام واحوال پرسي ميکرد.سرم پايين بودوداشتم باانگشتام بازي ميکردم.
آقاجون:خانم ببين کي اومده .
دانيال:سلام
باشنيدن صداش سرموبلندکردم.چقددلم براش تنگ شده بود.صورتش هنوزم پرريش بودامامرتب ترازقبل.نگاهش به من بودونگاه منم به اون.داشت باخانوادش سلام احوال پرسي وبغل ميکردولي همه حواسش پيش من بود.
مامان جون:دخترم پاشو بيا شوهرت اومده حتماخيلي دلتون واسه هم تنگ شده.
واسه اينکه ضايه بازي نشه رفتم طرف دانيال.لبخندي زدم وفقط بهش دست دادم.جلوي آقاجون ومامان جون خجالت ميکشيدم به دانيال بگم عشقم عزيزم جونم يابغلش کنم ياببوسمش ته تهش يه دست دادن ساده بود.بقيه هم چون اين عادت منوميدونستن چيزي نميگفتن وبالبخندنگامون ميکردن جزدرياکه ته چشاش ناراحت بودازوضع ما.
دانيال:خوبي خانومم؟
_ممنون...
romangram.com | @romangram_com