#_نبض_احساس_پارت_478


_ازکجا؟

دريا:يه مدت بودکه نه ازتوخبري بودنه دانيال اولش فکرکرديم رفتين مسافرت وايناخيلي که گذشت زنگ زديم به دانيال هرسري که سراغ توروميگرفتيم يه بهونه اي مياوردمامان ايناباورشون ميشدولي من نه...واسه همين يه روزبدون اينکه به دانيال خبربدم رفتم خونش...

دانيالي که اون روزديدم بادانيال قبل زمين تاآسمون فرق داشت....صورتي آشفته وپرازريش..توي خونه انگارزلزله اومده بودهمه چي پخش وپلابود....دانيالي که ازشلختگي متنفربودحالاشلخته شده بود.شيشه هاي خالي مشروب روديدم که توي آشپزخونه بود....

اون روزم مست بود....پرت وپلاميگفت....نميدونم بهت بدکرده...بهت دروغ گفته....اينکه دوست داره...بدون توميميره...ازاين حال دانيال تعجب کردم...گفتم شايديه دعواي ساده کرده باشين ولي بعدباخودم گفتم بايه دعواي ساده دانيال اينجوري نميشه...خواستم باهاش حرف بزنم ولي حالش خوب نبود....دانيال که خوابيديکم خونه رومرتب کردم وبراش غذاپختم.کارم که تموم شدازخونش اومدم بيرون.اول زنگ زدم به توولي گوشيت خاموش بود.بعدش رفتم سراغ پدرام...ازش پرسيدم که درموردشماهاوحال اين روزاي دانيال چيزي ميدونه يانه اونم همه چيوگفت...اينکه اون روزحرفاشونوشنيدي...اينکه قهرکردي ورفتي خونه بابات....اينکه ميخواي ازدانيال جدابشي...اينکه چرااين همه مدت نميومدي پيشمون

_اره درست شنيدي من ودانيال قراره ازهم جداشيم.

دريا:عسل قبول دارم که دانيال اشتباه کرده ولي به اين قضيه جورديگه فکرکن.اگه ليلاواردزندگي دانيال نميشد...اگه بهش خيانت نميکرد...اگه دانيال بخاطر شباهت توبه عشق اولش نميومدسراغ تو....اگه همه اين اتفاقانمي افتادشماهابهم نميرسيدين....همه اين اتفاقادست به دست هم دادن تاشماپيش هم باشين.ميدونم دانيال روخيلي دوسش داري امانميتوني ببخشيش.عسل دانيال خيلي دوست داره کافيه ببيني که چقدحالش داغونه...اره شايداولش بخاطرشباهتت باليلاباهات ازدواج کرده اماالان خيلي دوست داره حتي ميگه حسي که نسبت به عسل دارم اصلاباهيچ حسي قابل مقايسه نيست.

_اره هنوزم دوسش دارم ولي سخته....سخته که ببخشمش...هردفه که توي چشماش نگاه ميکنم حس ميکنم که داره منوليلاميبينه نه عسل...محبتاش...علاقش....دوست داشتنش همه وهمه بخاطرشباهت من به ليلابوده....اون حق نداشت بااحساس من بازي کنه...اون حق نداشت بهم دروغ بگه...

دريا:من نميگم دانيال بي گناهه چرااتفاقاکارش اشتباه بوده وازت نميخوام همين امروزببخشيش ازت ميخوام درموردتصميمت خوب فک کني اگه ازدانيال جداشي اگه ازش طلاق بگيري دانيال نابودميشه من تابه حال دانيال رواينجوري نديده بودم باديدن حالش دل سنگم آب ميشه.

_سخته دريا....سخته که ديوونه واردوسش داشته باشي ولي دلتوجوري شکسته باشه که نتوني ببخشيش.اون باعث شدکه ماالان اينجوري باشيم اون باعث شد که الان ماازهم دورباشيم.

دريا:ميدونم عزيزدلم....فقط يکم بيشترفکر کن مطمئن باش اگه يه فرصت ديگه به دانيال بدي واسه جبران کردنش هرکاري ميکنه.

بااومدن آقاجون واماده شدن ناهارديگه نتونستيم حرفمونوادامه بديم.آقاجون هم ازديدنم کلي خوشحال شدالبته بماندکه کلي هم غرغرکرد.منم خيلي دلم براشون تنگ شده بود.


romangram.com | @romangram_com