#_نبض_احساس_پارت_475
مامان جون:خب دلم واسه عروسم تنگ شده ديگه بياتودخترم....بياتوخوش اومدي...
مامان جون جعبه شيريني روازم گرفت بادرياهم روبوسي کرديم.بوي قورمه سبزي همه جاپيچيده بود.باهم سمت پذيرايي رفتيم وروي مبلانشستيم.مامان جون چايي آورد.
_چرازحمت کشيدين مامان جون؟
مامان جون:کاري نکردم دخترم بعداين همه مدت.اومدي همينم نکنم که نميشه.
_دستت دردنکنه
مامان جون:نوش جونت...خب بگوببينم خوبي؟مامان باباخوبن؟
_خوبن سلام دارن منم خوبم....
مامان جون:بادانيال ديروزحرف زدم رفته بودآلمان گفت حتماعسلم ازسفربرگشته منم گفتم اين دخترخودش که نميادبزارمن دعوتش کنم.
_شرمندم نکنين مامان جون.باورکنين اگه.ميتونستم حتماميومدم.
دريا:مامان ببينم ميتوني نيومده فراريش بدي.
مامان جون:مگه دست خودشه؟دراروقفل ميکنم حالاکه اومده نميزارم به همين راحتي بره
همه باهم زديم زيرخنده.
romangram.com | @romangram_com