#_نبض_احساس_پارت_473
ازجام بلندشدم.رفتم يه دوش گرفتم وآماده شدم رفتم پايين.
_مامان؟
مامان:تواتاقم عسل....
به سمت اتاقشون رفتم.داشت اتاق رومرتب ميکرد.
_سلام
دست ازکارکشيدوبالبخندبه من نگاه کرد.
مامان:سلام دخترم جايي ميري؟
_اره مامان دريازنگ زدواسه ناهاردعوتم کرد.انگاردانيال بهشون چيزي نگفته.
مامان:صبحونه نميخوري؟
_نه مامان جون ساعت يازدس الان ناهارميخورم ديگه.
مامان:باشه دخترم فقط عسل اگه دانيال چيزي نگفته توهم نگوبزارخودش بگه به خانوادش
_باشه مامان کاري نداري؟
romangram.com | @romangram_com