#_نبض_احساس_پارت_471

منم همينطورولي دلم ازت پره دانيال....بدکردي دانيال....بدکردي....

دانيال:عسل قبول دارم که اشتباه کردم بايدازهمون اول مي گفتم نبايدبااحساساتت بازي ميکردم ولي عسل باورکن من خيلي دوست دارم نميدوني ازوقتي رفتي خونه چقدساکت وبرام عذاب آوره عسل ازت نميخوام همين امروزياهمين الان منوببخشي فقط کافيه بدونم بالاخره يه روزمنوميبخشي قول ميدم تااخرعمرم منتظرت ميمونم.

دانيال اومدجلوم ايستاد.زل زديم توچشماي هم.

دانيال باناراحتي:عسل ازمن بدت مياد؟

ازاين سوالش جاخوردم....باناراحتي زيادحرفشوگفت....توچشماش پرازخواهش والتماس بودتابهش بگم...من ازش بدم نميادمن دوسش دارم اون همه زندگيه منه فقط بددلموشکونده...

دانيال سرشوانداخت پايين وگفت:حقم داري.

نه دانيال...من ازت بدم نمياد....

دانيال:ديگه مزاحمت نميشم عسل....اينوبدون خيلي دوست دارم....ازت ميخوام منوببخشي تاآخرعمرمم منتظرت ميمونم...خونه بدون توخيلي عذاب آوره نفس کشيدم بدون توبرام خيلي سخته اينوفراموش نکن باشه عسل؟بدون يکي توي اون خونه چشم به راهته وبدون توهرروزش جهنمه...مواظب خودت باش خداحافظ عشقم...

ورفت....بدون اينکه به حرفام گوش کنه....ازپشت به قدوقامتش که نگاه ميکردم چقدشکسته وخميده شده بود...دانيالي که به همه باغرورنگاه ميکردحالاسرش جلوي من پايين بود....ازم خواهش ميکرد...روي يکي ازصندلي هانشستم وبه زندگيم فک کردم....به احساسم....به.دانيال....به زندگيمون...گريه کردم....دعاکردم....ازخداخواستم که يه راه چاره بهم نشون بده....

صبح باصداي گوشيم ازخواب بيدارشدم.سرم بددردگرفته بود.ديشب تاصبح گريه ميکردم.

نگاهي به گوشيم انداختم.دريابود.صداموصاف کردم وجواب دادم.

دريا:سلام برزن داداش بي معرفتم.

romangram.com | @romangram_com