#_نبض_احساس_پارت_470
باباکه رفت داخل دانيال نزديک ترشد.
دانيال:سلام
_سلام
دانيال:خوبي؟
_خوبم...
دانيال:عسل...من...من اومدم باهات حرف بزنم.
_خب حرف ميزنيم.
دانيال:اينجاحرف بزنيم؟
_جلوترپارکه...پياده ميريم تاهمونجا.
بي صداکنارهم راه ميرفتيم.
دانيال:خيلي دلم واست تنگ شده بود.
romangram.com | @romangram_com