#_نبض_احساس_پارت_469
متينا:پرسيدن داره اخه؟اينااينقدضايه بازي درميارن که همه فهميدن بينشون چخبره.فرنازو وفاکم داشتيم که اونم اضافه شد.
فرنازبانيش بازداشت به وفانگاه ميکرد.
آني:ببندنيشتو....
متينا:هي خدا....عاشقي بددرديه بعضياگرفتارش شدن....
فرناز:ببينم ميتونين کل شهروخبردارکنين يانه....يکم يواش تر...
آني:دخترجاااان شماخودتون همه روخبردارکردين.
ازبيمارستان که برگشتيم بعدازظهرشده بود.ازماشين پياده شديم.مامان جلوتررفت تادروبازکنه.
دانيال:عسل؟
سرجام ايستادم.دوباره مثه قبل باشنيدن صداش ضربان قلبم رفت بالا.برگشتم طرفش.صورتش پرريش شده وموهاش پريشون بود.ناراحتي توي صورت وچشماش موج ميزد.همه ايناتقصيرخودته دانيال....بهم دروغ گفتي...توباعث شدي که الان هردومون توي اين حال وهواباشيم....توباعث شدي که ازهم دورباشيم...
بابا:عسل دخترم نمياي تو؟
_نه باباشمابرين من ميام بعدا
بايدباهاش حرف ميزدم....بالاخره که بايدبه حرفاش گوش ميکردم....
romangram.com | @romangram_com