#_نبض_احساس_پارت_465
دانيال:نميخواي چيزي بگي؟
_چي بگم؟
دانيال:بگوتوهم دوسم داري.بگوبامن ازدواج ميکني.عسل باورکن من دوست دارم بيشترازاون چيزي که فکرشوميکني.
خدايابايدباورکنم؟خداياواقعامن بيدارم؟اين چيزايي که دارم ميبينم وميشنوم راسته؟
_اگه شوخيه بايدبگم که خيلي مسخرس.
دانيال:شوخي چيه عسل؟من دوست دارم ميخوام باهات ازدواج کنم خانوم خونم شي مادربچه هام باشي.
ازدواج؟بادانيال؟خانوم خونش؟مادربچه هاش؟همه ي اينارومن توي خوابم ميديدم.همه ي اينابرام يه رويابودولي حالااين روياداشت برام واقعي ميشد.
دانيال:عسل قبول ميکني؟
بزارمنم ازاحساسم بگم....بزاراونم بدونه که چقددوسش دارم.....بزاربدونه که اين همه مدت باروياش زندگي کردم....
گفتم وگفتم....اززندگيم....ازاحساسم....ازروزايي که بدون اون گذروندم....ازحسرتي که داشتم....همه روگفتم....گفتم که چقددوسش دارم....گفتمکه چقددوسش دارم....
اون روزبراي من بهترين روز زندگيم بود.تاشب بادانيال شهروگشتيم.کلي حرف زديم.دانيال خيلي مهربون بودوهرلحظه حس ميکردم که اون چقددوسم داره.اون شب ازآرزوهامون گفتيم...ازنقشه هامون واسه آينده....اززندگيمون...ازروزايي که قراربودباهم داشته باشيم....دانيال واسه ازدواجمون خيلي عجله داشت براي همين باخانواده هامون حرف زديم هردوطرف ازاين وصلت راضي بودم وازهمه بيشترمن....خوشبخت ترازمن توي اين دنياوجودنداشت روزي هزاربارخداروبخاطرداشتن دانيال شکرميکردم ولي حس ميکردم که بازم کمه.مراسم ازدواجمون خيلي سريع وباخواسته من ساده برگزارشد.اون روزحس ميکردم که خوشبخت ترين عروسم.هرروزکه ميگذشت بيشترميفهميدم که چقددوسش دارم....بيشترسفرهاروباهم بوديم وتوي هرکشوري ميگشتيم.دانيال ميگفت تاپيرشيم کل دنياروگشتيم ومن ميخنديدم.بهترين مردرومن داشتم.دانيال نميزاشت هيچ کمبودي حس کنم.حالاديگه ميتونستم عشق روتوي چشماش بخونم.ميدونستم که اونم خيلي دوسم داره.
يه سالي ازازدواجمون گذشته بود.اين بارمن تنهايي رفتم سفرودانيال موندخونه.هردومون ناراحت بوديم ازاين که قراربودازهم جداشيم ودانيال بيشترازمن ولي بهش دلداري دادم وگفتم که زودبرميگردم.سفرپنج روزه بود.هر روزهرچند ساعت يه باربادانيال حرف ميزديم واون هردفه ميگفت کي مياي؟دلم برات تنگ شده؟حوصلم سررفته...
romangram.com | @romangram_com