#_نبض_احساس_پارت_464
لبخندي زدم.ادامه داد:خوبي؟
اين قلب من بازبي جنبه شد.خدايااين چرااينجوري حرف ميزنه؟اين جوري نگام ميکنه؟نه به قبلناکه پشه هم حسابم نميکردنه به الان که اينجوريه...
_خوبم ممنون شماخوبين؟
دانيال:منم خوبم اگه باهام اينقدرسمي حرف نزني بهترميشم.
گارسون اومدونتونستم جواب بدم.دانيال واسه هردومون سفارش يه چيزي داد.سفارشاروکه آوردن گفتم:نميخواي بگي دليل ديدارمون چيه؟
دانيال صداشوصاف کردوگفت:راستش نميدونم چجوري بگم يااصلاازکجاشروع کنم.
_خب هرجورکه راحت تري بگو
دانيال:ببين عسل من...من دوست دارم...نپرس که چجوري شد؟ازکجاشروع شدفقط اينوبدون که خيلي دوست دارم.مدتهاس که ميخوام بهت بگم ولي نميتونستم...هردفه يه چيزي جلوي دهنموميگرفت ونميزاشت که حرف بزنم اماديگه نميتونم پنهون کنم.همش ميترسم يکي بيادوتوروبراي هميشه مال خودش کنه.عسل من واقعادوست دارم....
به گوشام اعتمادنداشتم.توي شک بودم....خداياواقعادوسم داره؟پس...پس اوني عشقي که ازش ميگفتن کي بود؟من بودم؟نه...اين امکان نداره دانيال اصلاهيچ توجهي به من نميکرد.
دستم روي ميزبودکه ديدم دانيال دستشوگذاشت روي دستم وگفت:عسل؟
توي چشماش نگاه کردم.هيچ چيزي نميشدازچشاش خوند.
romangram.com | @romangram_com