#_نبض_احساس_پارت_463

مامان داشت ميرفت سمت آشپزخونه که گفتم:راسي مامان باباشنيدين فرنازروبردن بيمارستان؟

بابا:نه چي شده؟

مامان:من ازهستي شنيدم امروزم زنگ زدم به رها.کارخونشون آتيش گرفته فرنازم توش بوده ولي خداروشکرکه حالش خوبه وآسيب جدي نديده

_فرداهمه ميخوان برن ملاقات.

بابا:خيلي خب ماهم ميريم باهاشون.

بعدشام رفتم توي اتاقم.نگاهي به گوشيم انداختم چندتااس ام اس اومده بودکه يکيش ازدانيال بودهرشب تويه ساعتي يه قسمت ازآهنگي روميفرستاد.امشب نوشته بود:

"برگردبي توتنهام دلگيرشده دنيام واسه ديدنت ميام من باشي اونورابرام"

بدکردي دانيال....بامن ودلم بدکردي....بامن واحساسم بازي کردي....من واقعا دوست داشتم ولي تو....

رفتم سرقرار....دانيال شيک ومرتب ومثه هميشه خوشتيپ سرقراراومده بود.

_سلام ديرکه نکردم

دانيال بخاطرمن ازجاش بلندشدووقتي نشستم اونم نشست.لبخندجذابي روي صورتش بود.

دانيال:سلام خوش اومدي نه من تازه اومدم.

romangram.com | @romangram_com