#_نبض_احساس_پارت_462
بابا:حرفايي که توي اين مدت ميزد.ميخوادباعسل حرف بزنه.
بااخم گفتم:من حرفي باها ش ندارم
مامان:عسل جان خوب يه بارباهاش حرف بزن ببين چي ميگه.
بابا:ببين دخترم براي من مهم ترازهرچيزي نظرتووميدونم که هميشه بهترين تصميماروميگيري دانيال پسرخوبيه ويه اشتباهي کرده وميخوادکه جبرانش کنه نظرمن ومامانت اينه که قبل ازاينکه همه چي روکامل تموم کنين يه فرصت واسه حرف زدن بهش بدي.
جايدحق بامامان وباباباشه درسته که دلم خيلي از ش پروشکستس ولي هنوزم که هنوزه بازم دوسش دارم....دوسش دارم امانميتونم ببخشمش....اون بامن واحساساتم بازي کرد...هنوزم که هنوزه خجالت ميکشم توروي پدرومادرم نگاه کنم بااين انتخابم....چقدازدانيال پيششون تعريف کرده بودم ولي حالا....
باصداي باباازفکراومدم بيرون.
_بله بابا؟
بابا:خب؟ميخواي چيکارکني؟
_خيلي خب بابا من يه فرصت فقط واسه گفتن حرفاش ميدم اينم بدونين که فقط بخاطرشمااين کاروميکنم.فقط الان نه باشه چندروزديگه
مامان ازجاش بلندشدوازروي پيشونيم بوسيدوگفت:قربون دخترم برم من
لبخندي زدم وگفتم:خدانکنه مامان جون...
romangram.com | @romangram_com