#_نبض_احساس_پارت_461
دانيال:پس تافردا
_خداحافظ
گوشي روکه قطع کردم يه جيغ خفه اي ازهيجان وخوشحالي کشيدم وروي تخت بالاپايين ميرفتم.خسته که شدم وقشنگ تخليه هيجاني شدم روي تخت درازکشيدم وبه سقف خيره شدم وبه دانيا ل واينکه ميخوادچي بگه فکرميکردم.
مامان:عسل؟دخترم بيابابات اومد.
ازتوي آينه يه نگاهي به خودم انداختم ورفتم پايين.سعي کردم خودموخوشحال وخندان نشون بدم تامامان وبابابيشترازاين ناراحت نشن.
_سلام بربابايي خودم
باباباديدنم لبخندي زدوگفت:سلام دخترباباخوبي گلم.؟
ازروي گونش بوسيدم وگفتم:خوبم بابايي
روي مبل دورهم نشسته بوديم ومامان چايي آورده بودوداشتيم ميخورديم.
بابايه قلوپ ازچاييش روکه خوردگفت:امروزدانيال اومده بود.
باتعجب نگا ش کردم وکه باديدن نگاهم گفت:اومده بودسرخاک مامانش که اونجاهموديديم.
مامان:چي گفت؟
romangram.com | @romangram_com