#_نبض_احساس_پارت_458
اقانيما:ازکجامطمئني؟
_مطمئن نيسم فقط مشکوکم چون اون روزفرنازميگفت که بعدازاينکه شماگوشي روقطع کردين گفته که تلافيشوبدسر ت درميارم بعدشم برق ساختمون هيچ اتصالي نداشت همين دوروزپيش يکي رواوردم تاچک کنه
آقانيما:اگه اين اتفاق عمدي باشه مطمئن با ش که جزاي کسي که اين کاروکرده روخودم ميدم.
********
"عسل"
_مامان باباکجاس؟
مامان ازتوي آشپزخونه:رفته سرخاک عموت...
_بازم؟
مامان:توکه ميدوني بيست ساله کارش همينه اگه نره آروم نميشه.
حرفي نزدم وبرگشتم توي اتاقم.روي تختم درازکشيدم.اره مامان راست ميگفت بيست ساله که کاربابااينه که هرپنج شنبه بره سرخاک عمو....هرجوري شده حتي اگه مهم ترين کاروهم داشته باشه کنسلش ميکنه وميره....چقددلم براي عموتنگ شده....عمويي که بارفتنش يه خلابزرگ توي زندگي هرکدوممون گذاشت.....راسته که ميگن خداآدماي خوب روزودمياره پيش خودش....عموي منم بهترين آدم روي زمين بود....کاش بود....کاش بودوجاي خاليش اينقدعذابمون نميداد....اگه بوداونوقت باباوعمه هستي وعموسعيدوعمه بهاروخيلياي ديگه اين همه ناراحت نبودن....اگه بودزن عمونازنين بااون آدم ازدواج نميکردواونوقت آيهان وآيسان که يادگاري هاي عموبودن ازمون دورنبودن وباباحسرت يه بارديدنش رونداشت....اگه بودشونه هاي بابااينقدخميده نميشد....اگه بودچشماي بابااينقدناراحت نبود...من ميدونم ناراحتي بيشتربابابخاطراينه که هنوزم قاتلشون پيدانشده....دلمون بيشترواسه ساواش کباب ميشه اون فقط سه سالش بود....
ميدونم که روح عمووساواش هميشه باهامونن...بارهابه باباگفتم اينقدناراحت نباش سعموميبينتت اونم ناراحت ميشه هاولي دست خودش نبودهرچي باشه برادرش بود....ازخونش بود....باباعمواميروعمه هستي روخيلي دوست داشت وازخوشبختيشون خوشبخت بوداينوهميشه مامان ميگفت.....
romangram.com | @romangram_com