#_نبض_احساس_پارت_459
دوسه روزي بودکه ازسفربرگشته بودم.مهماندارهواپيمابودم.ازبچگي عاشق پروازبودم وهميشه ناراحت بودم ازاينکه چرادخترانميتون خلبان شن؟هفته اي حداقل دوتاسفرداشتم....
پنج سال پيش بودکه توي دانشگاه عاشق پسري شدم به اسم دانيال.... هم کلاس نبوديم ولي توي يه دانشگاه بوديم....دانيال پسرخوشتيپ وقدبلندوهيکلي ورزشکاري بود وچشم همه دخترابهش بودوبنده هم جزوهمون دختراولي اون به هيچ کسي توجهي نميکرداولش فکرميکردم پسرمغروريه وبخاطرغرورشه که به هيچ دختري محل نميده ولي بعدهافهميدم که نخيرآقاعاشق بوده وبه خاطرعشقش به هيچ کسي توجهي نميکرده....نميدونم دختراي ديگه هم به همون اندازه اي که من دوسش دارم دارن يانه ولي اينوميدونم که من خيلي دوسش دارم بارهاخواستم فراموشش کنم ولي نشد...نتونستم....وقتي فهميدم عاشق يه دخترديگس...وقتي فهميدم همه دنياش يکي ديگس....وقتي فهميدم نفسش به نفس يکي ديگه وابستس...دنيام نابودشد...نفسم گرفت...
ميدونستم ته اين عشق هيچي نميشه ولي بازدوسش داشتم....بازباديدنش هيجان داشتم...باديدنش قلبم ميخوادازجاش بيادبيرون....باهيچ کسي درمورداين عشق واحساس توي قلبم حرف نزدم تنهاهمدم روزاي پردردم بالشم بودکه بي صداوبدون هيچ اعتراضي اشکاوآه ودردم روقبول ميکرد....اتاقم بودکه دلتنگيهاموميديدولي خدايي که ميديدودک نميزد....نه کاري ميکردفراموشش کنم نه ميزاشت بهش برسم.....هرخواستگاري که ميومدروبايه بهونه اي ردميکردم....چطورميتونستم باحسي که توقلبمه خانم يکي ديگه باشم....بايکي ديگه ازدواج کنم....شباکنارم يکي ديگه بخوابه درصورتي که من همه فکروحواس ودلم پيش يکي ديگس....وقتي درسم تموم شدگفتم شايدبادورموندن ازش فراموشش کنم ولي فراموش که نشدهيچ بيشتردلتنگش شدم تازه اون خلبان همون پروازهايي ميشدکه منم مهماندارش بودم....باهم سلام وعليک داشتيم....سلام وعليک دوستانه....درنظراون من يه دوست معمولي بودم ولي درنظرمن اون همه دنيام....باخودم واحساسم درگيربودم....عقلم ميگفت ازش دورباشم ولي دلم نميزاشت تااينکه....
چندوقتي بودکه دانيال روتوي هيچ پروازي نميديدم وکاملاازش بيخبربودم.ازهرکسي هم ميپرسيدم ميگفت خبري ازش ندارم....نگرانش شده بودم....ميترسيدم براش اتفاقي افتاده باشه گاهي هم ميگفتم حتماباعشقش رفته مسافرت....شايدم ازدواج کردم ورفتن ماه عسل....وقتي اينايادم ميومدقلبم دردميگرفت...
ميگفتم:چته لعنتي؟چيه فک کردي عشقش روول ميکنه وميادتوروميگيره؟نخير....اون عاشق عشقشه...دوسش داره...براش ميميره...توهم بايدهمينجوري بموني وبسوزي....اون خوشبخت ميشه توهم به پاش ميسوزي...
اخه اين انصافه خدا؟توکه ميدونستي مابهم نميرسيم چراماروسرراه هم قراردادي؟ چراگذاشتي عاشقش شم؟چراگذاشتي دردبکشم؟چراخدا؟
بعدچندهفته توي فرودگاه ديدمش....پروازداشت....صميمي ترازقبل باهام رفتارميکرد....توي اين پروازبهم گفت که ميخواددرمورديه چيزي باهام حرف بزنه شمارموگرفت وگفت که زنگ ميزنه
خيلي کنجکاوبودم بدونم چي ميخوادبگه...ازطرفي ازرفتاروتوجهي که بهم داشت خيلي خرکيف ميشدم وتوي آسموناپروازميکردم....
چندروزازبرگشتنمون ميگذشت وهنوزخبري ازدانيال نشده بود.ديگه نااميدشده بودم اززنگ زدنش...مثه اينکه فهميده دوسش دارم به بازيم گرفته تابشينه پشت سرم بخنده...بااين فکرحسابي عصباني شدم ومشتاي پي درپي به بالش ميکوبيدم....دراين حين گوشيم زنگ خوردبدون نگاه کردن به شماره وباعصبانيت جواب دادم.
دانيال:عسل خانوم؟دانيالم...
چي؟دانيال؟خداياواقعادانياله؟اروم زدم توي گوشم نه بيدارم...براي اينکه مطمئن ترشم نيشگوني ازپام گرفتم نه واقعابيدارم.
دانيال:عسل خانوم هستين؟
romangram.com | @romangram_com