#_نبض_احساس_پارت_457
_خيلي ترسونديم فرناز...اگه خدايي نکرده بلايي سرت ميومدمن چيکارميکردم ها؟نگفتي وفاميميره؟نگفتي وفاداغون ميشه؟نگفتي وفانفسش به نفس من وابستس؟خيلي دوست دارم عشق من.....خيلي دوست دارم خانومم....
ازاتاق که اومدم بيرون آقاي پارسيان و مامان فرناز روديدم که داشت گريه ميکرد.
هردوباديدن من بانگراني اومدن طرفم.
آقانيما:حالش چطوره؟
_خوبه خداروشکرنگرا ن نباشين خداروشکربه موقع رسونديمش الانم خوابه
آقانيما:واقعانميدونم باچه زبوني از ت تشکرکنم پسرم توامروزجون پاره ي تنمونجات دادي.
_مهم اينه که حالش الان خوبه وخطررفع شده.
نفهميدين اتش سوزي چطورشده؟
آقانيما:ميگن اتصاليه
_ولي من ميگم يکي عمدااين کاروکرده
اقانيما:کي مثلا؟
_نميدونم ولي من به اين احمدي مشکوکم
romangram.com | @romangram_com