#_نبض_احساس_پارت_456


_جان دلم؟اومدم عشقم....اومدم نفسم....

هرکاري کردم دربازنشد.يهوصداي بلندي اومدانگاري دراثرانش سوزي شيشه هاي پنجره شکسته بود.

دادزدم:فرناز....

صدايي ازش نيومد.

_توروخداطاقت بيارعشقم ...جون وفاطاقت بيارنفسم....فرنازتنهام نزاربخدابي تونميتونم

دروباضربه پابازکردم.فرنازيه گوشه افتاده بود.صورتش روبادستام قا ب گرفتم.

_عشق من....عمرمن بازکن چشاتو....جون وفابازکن کن اون چشاتو

اروم زمزمه کرد:وفا

بعدازحا ل رفت.

_الهي وفاقربونت بشه عزيزدلم....طاقت بيارعشق من الان ميريم بيرو ن...

فرنازروازروي زمين بلندکردم وبه هرسختي بودخودمون رورسونديم بيرون.فرنازروسوارآمبولانس کردن.اکسيژن بهش وصل بود.منم همراهش سوارامبولانس شدم.وقتي رسيديم بيمارستان فرنازهنوزبيهوش بودولي چون به موقع رسونديمش خداروشکرحالشدخوب بود.دست چپ منم کمي سوخته بودوباندپيچي شده بود.رفتم توي اتاقش.ماسک اکسيژن وصل بود.اروم ومعصوم خوابيده بود.کنارش نشستم.اروم موهاشونوازش کردم.


romangram.com | @romangram_com