#_نبض_احساس_پارت_455

_چي شده اکبرآقا؟

اکبرآقا:آقاکارخونه داره اتيش ميگيره زودبياين اقا

_چي؟اتيش؟اکبراقافرنازاونجاست

انگارکه تازه يادش اومده باشه گفت:واي خاک عالم توسرم خانم مهندس توساختمونه

_ياامام زما ن

تخته گازروگرفتم وباسرعت زيادي خودم روبه کارخونه رسوندم.پشت سرم وکمي بافاصله ازمن هم اتش نشاني واقانيمااومد ن.

بدون توجه به بقيه دويدم سمت ساختمون.

اقانيما:وفاکجاميري؟وفا؟

بدون توجه به اون وبقيه رفتم داخل.اتيش همه جاروپرکرده بودبه هرسختي بودخودم رورسوندم طبقه بالا.

_فرناز؟عشقم؟کجايي؟

صداي کم جونش ازپشت دراتاقش اومد.

فرناز:وفا؟

romangram.com | @romangram_com