#_نبض_احساس_پارت_454
_دلت مياد؟
فرناز:تواين يه موردصددرصد.
_من قربون خانم حسودم بشم.
فرناز:خدانکنه...
"فرناز"
دوساعتي ميشدکه کارخونه تعطيل شده بودومن تنهاتوي کارخونه داشتم کاراموانجام ميدادم.فقط اکبرآقاتوي اتاق نگهباني جلوي دربزرگ کارخونه بود.
عجيب خسته شده شده بودم.کش وقوسي به بدنم دادم.يهويه صداهايي اومد.گفتم شايداکبرآقاست وداره کارخونه روچک ميکنه واسه همين توجهي نکردم ودوبارمشغول کارم شدم.احسا س گرماي عجيبي ميکردم وبوي دودميومد.بلندشدم تاپنجره پشت سرم روکه به طبقه پايين ديدداشت روبازکنم که يهوباديدن شعله هاي آتش که همه جاروپرکرده بودجيغ بلندي کشيدم پايين رونگاه کردم همه جاداشت آتيش ميگرفت.گوشيموبرداشتم ولي خاموش شده بودخواستم باتلفن کارخونه زنگ بزنم ولي قطع شده بود.خيلي ترسيده بودم واشکام صورتم روپوشونده بود ن.رفتم سمت درتاباز ش کنم ولي هرکاري کردم بازنميشد.دادميزدم وکمک ميخواستم.سرفه هام هم شروع شده بود.کمبوداکسيژ ن داشتم.به درميزدم وکمک ميخواستم ولي کسي نبودکه صداموبشنوه.
"وفا"
ماما ن خيلي پيش خاله موندواسه همين يکم ديرشدتابرم پيش فرناز.بعدازرسوند ن ماما ن ووحيدبه سمت کارخونه حرکت کردم.وسطاي راه بودم که گوشيم زنگ خورد.
_جانم اکبرآقا؟
صداي نگرا ن وپرازتر س اکبرآقااومد:آقابدبخت شديم آقابيچاره شديم
romangram.com | @romangram_com