#_نبض_احساس_پارت_453

_کي تموم ميشه کار ت؟

فرناز:نميدونم چطور؟

_من الا ن ميخوام برم خونه خالم شام اونجادعوتيم ماما ن ووحيدروکه رسوندم خونه ميام دنبال تو

فرناز:نميخوادوفاخودم ميرم

_همين که گفتم اعتراض نداريم.

نزديکم شدوبغلم کردوگفت:چشم آقا

اروي سرش بوسه اي زدم ومنم بغلش کردم.

فرناز:وفا؟

_جان وفا؟

فرناز:اين خالت دخترم داره؟

ازخودم جدا ش کردم.لبخندروي لبام بود.باانگشت اشارم اروم ضربه اي روي بينيش زدم وگفتم:حسودخانم نه نداره اگرم داشت باوجودفرشته اي مثه توديگه کسي رونميديدم که.

فرنازازم جداشدواخم ظريفي کردوگفت:کارخوبي ميکني چون درغيراو ن صورت هم توروهم اونو شتکش ميکردم

romangram.com | @romangram_com