#_نبض_احساس_پارت_452
ازتوي اتاقم:بله مامان؟
ماما ن:بيامهمون داريم پسرم.
يني کي اومده؟لباسام وموهام رومرتب کردم وازاتاقم اومدم بيرو ن.باديد ن آقانيماوخانومش وفرنازسلام کردم.نميدونستم هنوزم ازدستش دلخورم يانه ولي او ن روزواقعاناراحت شده بودم.نشستم کنارشون.نگاهي به فرنازانداختم که لبخندبه لب داشت.چشمکي يواشکي بهم زدکه باعث شداين د ل بيجنبه من بي جنبه تربشه.
آقانيما:راستش پسرم ماامشب اومديم اينجاتااز ت عذرخواهي کنم.نبايدزودقضاو ت ميکردم منوبابت رفتاراشتباهم ببخش از ت ميخوام ازفردابرگردي سرکار ت.
_اختياردارين اين چه حرفيه؟يه سوء تفاهمي بودکه خداروشکررفع شد.
آقانيما:هميشه درحق من لط ف داشتي وفاجا ن ازفردامياي ديگه سرکار؟!
_انشالله اگه خدابخواددرخدمتيم.
خيلي خوشحا ل بودم واين خوشحالي رومديون عشقم فرنازبودم.خداياشکر ت....زندگيم رنگ خاصي گرفته بود.تصميم داشتم که هرچه زودترباماما ن حر ف بزنم تابريم خواستگاري.همو ن روزکه اومده بود ن خونمو ن نگاه خريدارانه مامان روبه فرنازديده بودم وبعدرفتنشو ن تايه هفته کنارگوشم ازفرنازتعريف ميکردومنم توي دلم قربو ن صدقش ميرفتم.
درزدم ووارداتا ق فرنازشدم.
_عشقم من دارم ميرم.تونميري؟
فرناز:نه عزيزدلم من يکم کاردارم توبرو
romangram.com | @romangram_com