#_نبض_احساس_پارت_451
پوزخندي زدم وگفتم:مطمئني؟
احمدي:شک نداشته با ش .
_باشه....
گوشيم روکه روي ميزبودبرداشتم.
_الوبابا؟شنيدي همه چيو؟
بابا:گوشي روبده به اون کلاهبردارنامرد.
گوشيوگرفتم طرفش.
_باباکارت داره.
گوشيوگذاشت دم گوشش.حرفي نميزدفقط ميديدم که صورتش ازعصبانيت قرمزوقرمزترميشد.گوشي روقطع کرد.ازجاش بلندشدوگفت:تلافيشوبدسر ت درميارم.
_منتظرم...
"وفا"
ماما ن:وفا؟ماما ن؟
romangram.com | @romangram_com