#_نبض_احساس_پارت_450


احمدي:اره مگه نشنيدي اون صداروکه چياگفت؟

_چراشنيدم ولي ازکجامعلوم کارخودت نباشه

احمدي:فرناز؟به من مياد؟

اسم منوتودهن کثيفت نيار درضمن ماشالله همه کاربه تومياد.

_ببين اقاي احمدي بهتره که اين بازي روتمومش کني هردومون خيلي خو ب ميدونيم که توچشت دنبال کارخونس وميخواي مخ منوبزني تااون کارخونه مال توشه ولي کورخوندي.توهم به اندازه وفاتوي اون شرکت کارکردي ولي هميشه حسوديت ميشدازاينکه بابابه وفااعتمادبيشتري داشت.

احمدي خنده بلندي کردکه باعث شدهمه نگامون کنن.

احمدي:اولاآقاي احمدي نه وشروين دوماازکي تاحالاآقاي صفايي شده وفا؟

_اونش به توهيچ ربطي نداره بهتره اين بازي روتمومش کني

احمدي:اگه نکنم؟

_اون وقت ميرم همه چيوبه باباميگم

احمدي:چقدم من ترسيدم.فعلاکه بابا ت اعتمادخيلي زيادي بهم داره.


romangram.com | @romangram_com