#_نبض_احساس_پارت_448


وفاکه تازه به خودش اومده بودگفت:فرنازجون وفايه بارديگه بگوايني که گفتي رو.

_وفا؟خوبي؟

وفا:اره خوبم فقط تويه بارديگه بگو

_خب گفتم ديگه وفا.

وفا:إ فرنازاذيت نکن ديگه جون من بگو

بهش نزديک ترشدم واروم دم گوشش گفتم:دوست دارم وفا

وفايهوبغلم کرد.چون اين کارش يهويي بودشکه شدم ولي بعدبه خودم اومدم ومنم بغلش کردم.

وفا:خيلي دوست دارم عشق من....نوکرتم خانومي....

روزبعدبااحمدي توي يه کافي شاپ قرارگذاشتم.زودترازمن اومده بود.

احمدي:به به فرنازخانم چه عجب تشريف آوردين.

_ببخشيدديرشدترافيک بود


romangram.com | @romangram_com