#_نبض_احساس_پارت_446
_ميخوام فردابه باباثابت کنم که اشتباه کرده.
وفااخم کردوگفت:ديگه مهم نيس
_ولي براي من مهمه...
وفاازاين حرفم تعجب کرده بودم.خودمم همينطور.واقعااين من بودم که اين حرفوگفتم؟ يهوازدهنم دراومد...چرابرام مهم بود؟
اخماي وفاازبين رفت وجا ش لبخندي مهربون وهمون نگاه که معنيش رونميدونستم اومد.سرموانداختم پايين خجالت کشيده بودم.
وفا:بهت نميادخجالتي باشي...
حرفي نزدم.وفاازجاش بلندشد.روي صندلي ميز کامپيوترش نشسته بودمنم روي تخت.اومدکنارم نشست.
بالحن خاصي گفت:فرناز؟
ضربان قلبم بالارفته بود...نبض احساسم عجيب ميزد....چقدشنيدن اسمم اززبونش برام شيرين بود...نگاش کردم بازهمون نگاه توي چشماش بود
وفا:مدتهاس که ميخوام يه چيزي روبهت بگم ولي نميدونم چه جوري بگم.
يني چي ميخواست بگه؟منتظرنگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com