#_نبض_احساس_پارت_445
وحيددرزد.
وحيد:وفا؟
وفارفت سمت دروبازش کرد.وحيدبرامون شربت آورده بود.واقعابهش احتياج داشتم.حسابي گرمم شده بود.شربت رويه سره سرکشيدم.
وفا:يواش خفه ميشي.
ليوان روگذاشتم توي سيني وگفتم:خيلي تشنم بود.
وفا:ميخواي بازم بيارم.
_نه نه ممنون...
سکوت عجيبي توي فضاحاکم بود.انگارهردومون کلافه بوديم.حس عجيبي توي دلم بود.اين حس چي بود؟چراباديدن وفااينجوري ميشدم.
هردوباهم اسم هموصداکرديم.
نگاهي بهم کرديم ووفا گفت:او ل توبگو
_نه توبگو
وفا:توبگو
romangram.com | @romangram_com