#_نبض_احساس_پارت_444
وفا:اهههه وحيدولم کن ديگه باباشام نميخورم.
اروم دروبازکردم.روي تخت يه نفرش درازکشيده بودووپشتش به من بود.رفتم داخل وآروم سلام کردم.باشنيدن صدام سريع ازجاش بلندشدوباتعجب نگام کرد.
وفا:فرناز؟تواينجاچيکارميکني؟
عجيب استرس گرفته بودم ودليلش رونميفهميدم انگاراولين باره که جلوش وايستادم ودارم باهاش حرف ميزنم.بالبخندي که سعي داشتم استرسم روپهنون کنم گفتم:توکه بي معرفت شدي ونمياي ديدنمون بچه هام ازدستت ناراحتن.
باغمي که توي چشماش بودگفت:آخه...
نزاشتم ادامه بده گفتم:ميدونم....باباامروزهمه چيوگفت.
وفا:فرنازمن...
_ميدونم وفا...من به تواعتماددارم...
انگاراين اعتمادروواقعاتوي چشمام ديدچون ديگه اون غم توي چشماش نبود.چشماش برق خاصي ميزد.يه نگاه خاصي داشت.
بالبخندگفت:ممنون خانومي...
احساس کردم تازه خون توي بدنم جريان يافته.گرمم شده بود.يه حسي خوبي باگفتن اين جملش بهم دست داده بود.احساس ميکردم که صورتم گل انداخته.خدايامن چمه؟
romangram.com | @romangram_com