#_نبض_احساس_پارت_440
وفا:حالاگلوت پيش فرناز گيرکرده ياکارخونه باباش؟
احمدي:بيين مرتيکه هيزاسم فرنازوتوي اون دهن کثيفت نگير
وفا:به همون اندازه اي که توواسه اين کارخونه زحمت کشيدي منم کشيدم نميزارم تنهايي بخوريش نميزارم.
احمدي:هرغلطي دلت خواست بکن.عوضي
بعدازاين که تموم شدباباباهمون عصبانيت قبل گفت:حالافهميدي چراگفتم استعفابده؟
دست به سينه روبه بابا گفتم:اين کاراحمديه مگه نه؟
بابا:کارهرکي باشه نميخوام اون پسره دوروبرت بپلکه.
من مطمئن بودم که وفاهمچين ادمي نيس.بهش اعتمادداشتم ونميدونستم اين اعتمادازکجااومده بود.
_دارين اشتباه ميکنين.
بابا:ببين فرنازتوتنهادخترمي ودوست ندارم ضربه بخوري کارخونه به درک من نگران توام پس لطفانزارنگرانت باشم.
_اگه ثابت کنم که دارين اشتباه ميکنين چي؟
romangram.com | @romangram_com