#_نبض_احساس_پارت_438
باباباخونسردي ودرحاليکه مشغول کاراش بودگفت:چون من گفتم.
تعجبم اين دفعه بيشترشد.شاخاي روي سرم روحس ميکردم.
_چي؟واسه چي آخه؟بابامعلوم هس چي دارين ميگين؟
بابااين دفه عصباني شد.برگه ها روباعصبانيت پرت کردروي ميزوگفت:اره ميدونم دارم چي ميگم بهش گفتم استعفابده چون دلم نميخواد اظراف توباشه
صداي بابابالارفته بود.مامان بانگراني ازآشپزخونه اومدبيرون.
رها:چي شده نيما؟چرادادميزني؟
بابابي توجه به حرف ماما ن روبه من گفت:ببين فرنازببينم او ن پسره دوروبرته وباها ش درارتباط داشته باشي من ميدونم وتو.
_خيلي ببخشيداونوقت چرا؟
بابا:چون من ميگم
_تاوقتي که دليل قانع کننده اي واسم نيارين قبول نميکنم.
بابا:دليل ميخواي؟
romangram.com | @romangram_com