#_نبض_احساس_پارت_437
بابا:جون بابايي؟
_بابايي جونم؟
بابانگاهي بهم کرد.صورتش اخمالوبودولي چشاش ميخنديد.
بابا:بازچي ميخواي؟
_هيچي به خدا...
بابا:من توروميشناسم پدرسوخته بريزاون زير زبونتو.
_فقط خواستم بپرسم آقاي صفايي چرانميادکارخونه؟
بابااينددفه اخماش جدي شدوگفت:چطور؟
ترسيدم.اخماي بابارودوست نداشتم
_نگران شدم گفتم شايداتفاقي افتاده باشه که نمياد
بابادوباره مشغول کاراش شدوگفت:استعفاداد.
باتعجب گفتم:استعفاداد؟واسه چي؟
romangram.com | @romangram_com