#_نبض_احساس_پارت_436
درحاليکه اخماش توهم وعصباني بودازجاش بلندشد.روبروم ايستادوگفت:فقط براي خودم.متاسفم که اين همه مدت به کسي اعتمادکرده بودم که لياقت نداشت
بادلخوري نگاش کردم وگفتم:ببينين آقاي پارسيان من نميدونم اون احمدي...
نزاشت ادامه بدم گفت:بروبيرون...
_ولي...
اين دفه باصداي بلندتري گفت:بروبيرون...
ديگه حرفي نزدم وباعصبانيت وناراحتي ازاتاق اومدم بيرون.وسايلم روجمع کردم وبدون تسويه حساب ازکارخونه اومدم بيرون.اون روزفرنازنيومده بودکارخونه.کاش بودوميتونستم حداقل براي اون توضيح بدم دوست نداشتم اون درموردم فکربدکنه.خداروشکروقتي رسيدم خونه ماما ن خونه نبود.رفتم توي اتاقم.اعصابم خيلي خوردبود.ازاين رفتارآقانيماواقعاناراحت شده بودم.
"فرناز"
چندروزي بودکه وفابه کارخونه نميومد.بابچه هاهم ميرفتيم بيرون بهونه ميوردونميومد.اولش فکرکردم که مرخصي گرفته ولي يه هفته بودکه نيومده بود.کم کم نگرانش شدم.ترسيدم ازاينکه براي مامانش ياوحيدياشايدم خالش ياخودش اتفاقي افتاده باشه.ساعت هشت شب رو نشون ميداد.باباتوي پذيرايي مشغو ل حساب کتاب بود.رفتم کنارش نشستم.
_بابا؟
بابا:بله؟
_بابايي؟
romangram.com | @romangram_com