#_نبض_احساس_پارت_435
باعصبانيت برگشتم توي اتاقم.پسره هيزعوضي....فکرکرده نميدونم دليل نزديکيش به فرنازواسه اينه که کارخونه باباش روازچنگش دربياره ولي کورخونده اگه منم وفام نميزارم همچين اتفاقي بيفته.يه ليوان آب سردخوردم تاعصبانيتم فروکش کنه.بعدازيه ساعت که آروم شدم تصميم گرفتم که برم باآقانيمادرمورداين پسره حرف بزنم. نبايدبزارم نزديکش بشه.
ازاتاقم اومدم بيرون وبه سمت اتاق آقانيمارفتم خواستم دربزنم که همون موقع دربازشدواحمدي اومدبيرون.باديدن من پوزخندي نشست روي لبش وگفت:جنا ب رئيس کار ت داره.
اخمي بهش کردم.دستام ازعصبانيت مشت شده بود.سعي داشتم عصبانيتم روکنترل کنم.
وارداتاق شدم.اخماي آقانيماحسابي توهم بود.معلوم نبوداين عوضي چي بهش گفته.باعصبانيت گفت:بشين....
نشستم روبروش.
_اتفاقي افتاده آقاي پارسيا ن؟
باعصبانيت نگام کرد.برگه اي جلوم گذاشت وگفت:بهتره استعفا ت روبنويسي قبل ازاينکه اخراجت کنم.
باتعجب نگا ش کردم وگفتم:بله؟
باعصبانيت دستوکوبيدروي ميزوگفت:گفتم استعفات روبنويس وسايلت روجمع کن وازاين جابرو.
ازاين لحنش ناراحت ودلخورشده بودم.استعفام رونوشتم وگذاشتم جلو ش.
بالحن سردي گفت:ازحسابداري بروتسويه حسا ب بعدشم وسايلت روبرداروبرو.
ازجام بلندشدم.باناراحتي گفتم:حداقل بگين چه اشتباهي کردم که مستحق همچين رفتاريم؟
romangram.com | @romangram_com