#_نبض_احساس_پارت_434
اووووو ف.....خدايايني ميشه اونم دوسم داشته باشه؟
توي کارخونه داشتم ليست کارتن هايي که قراربودفرستاده بشه روچک ميکردم.کارم که تموم شدخواستم برم سمت اتاقم که احمدي روديدم که جلوم سبزشد.خواستم ازکنارش ردبشم که گفت:خيلي دخترخوشگليه نه؟
باتعجب برگشتم طرفش که گفت:فرنازروميگم آرزوي هرمردي داشتن همچين خانوميه مگه نه؟
_اولافرنازنه وفرنازخانوم دوماخوب که چي؟
احمدي:اوه اوه چه غيرتي.معلومه که گلوي توهم پيشش گيرکرده.
عصباني شده بودم ازلاي دندونام گفتم:خفه شو
احمدي:حالاگلوت پيش فرناز گيرکرده ياکارخونه باباش؟
يقشوگرفتم وباعصبانيت گفتم:بيين مرتيکه هيزاسم فرنازوتوي اون دهن کثيفت نگير
دستاموازيقش جداکرداخماش حسابي توي هم بودمعلومه که عصباني شده.گفت:به همون اندازه اي که توواسه اين کارخونه زحمت کشيدي منم کشيدم نميزارم تنهايي بخوريش نميزارم.
ازجلوم ردشد.
_هرغلطي دلت خواست بکن.عوضي
romangram.com | @romangram_com