#_نبض_احساس_پارت_422
فرناز:مزاحم نميشم مهمون دارين.
نگاهي به وحيدکه بادهني بازعين دخترنديده هافرنازرونگاه ميکردانداختم.
_وحيدجان؟
وحيد:ها؟
هاوکوفت....هاوزهرمار....هرچي ابروداشتم برد.ازجام بلندشدم موقع ردشدن ازکنارش پاشولگدکردم.
وحيد:آخ....
اخمي يواشکي بهش کردم.
وحيد:سلام
فرناز:سلام اقاوحيد
_وحيدداداش کوچکترمه سال دوم دبيرستانه.ايشون هم فرنازخانم دخترآقاي نيماپارسيان مديرکارخونه.
فرناز:خوشبختم
romangram.com | @romangram_com