#_نبض_احساس_پارت_421
وحيدکه حالاکامل اومده داخل گفت:ناراحتي برم؟
_بازتولوس شدي؟کلاس نداري مگه؟
وحيدکولش روگذاشت روي صندلي وگفت:دبيرمون کاري براش پيش اومده بودواسه همين نيومدماروهم فرستادن خونه.منم گفتم بيام به داداشم سري بزنم ازاون ورباهم بريم خونه.
پشت ميزم نشستم وگفتم:کارخوبي کردي.چيزي ميخوري بگم بيارن؟
وحيد:نه داداش ممنون
_پس من چندتاکاردارم انجام بدم بعدش بريم.
وحيد:اوکي توراحت باش.
مشغول کارام شدم.وحيدم ازجاش بلندشدورفت جلوي پنجره ايستادوپايين روديد ميزد.
تقه اي يه درخورد.همونطورکه مشغول کارام بودم گفتم:بفرمايين.
فرناز:سلام مجدد
سرموبلندکردم.وحيدهم برگشته بودطرفش.لبخندي زدم.کلامن جديداباديدنش نيشم خودبه خودبازميشه.
_سلام خانم.بفرما
romangram.com | @romangram_com