#_نبض_احساس_پارت_420


بله؟

توعاشق فرنازشدي.

خفه

عاشقش شدي...

همينجورکه باوجدانم درگيربودم به سمت اتاقم رفتم تاپايان ساعت کاري ازش بيرون نيومدم.نه من عاشقش نشدم.امکان نداره...وفاوعشق؟محاله....اصلاخنده داره...من بيام عاشق بشم؟انگارجک گفتن.ولي اگه شده باشم چي؟اگه دوسش داشته باشم چي؟فرنازکه دوست نداره ازدواج کنه...اون که ازپسرايي که بهش درخواست دوستي ياازدواج ميدن بدش مياد.درنظراون ازدواج به معناي اسارته.ميگفت چراخودم رواسيرشوهروبچه کنم درصورتي که ميتونم اززندگي مجرديم لذت ببرم.نه من عاشقش نشدم ونميشم.هيچ وقت عاشقش نميشم.

ازپنجره اتاقم به طبقه پايين نگاه ميکردم.فرنازپايين بودوداشت کاريکي ازدستگاه هاوبسته بندي رونگاه ميکرد.جذابيت وزيبايي که داشت باعث مي شدتاهرمردي جذبش بشه.

توهم جذبش شدي...نه نشدم....چراشدي به خودت اعتراف کن.....نه من جذبش نشدم اون فقط دختر رئيس شرکته همين....آره جان عمت...وجداپ جان عمه ندارم پس خفه....

درگيري من باوجدانم هيچ وقت تمومي نداشت.صداي دراتاق اومد.ازجلوي پنجره اومدم کنار.

_بفرمايين....

وحيدسرشواوردداخل وگفت:مهمون نميخواي داداشي؟

لبخندي زدم وگفتم:به به اقاوحيدازاين ورا؟


romangram.com | @romangram_com