#_نبض_احساس_پارت_419

_به به فرنازخانم خوش اومدين.

فرناز:ممنون بفرماشيريني

يه دونه ازشيريني برداشتم.يه تاي ابرومودادم بالاوگفتم:خيرباشه...

فرناز:به مناسبت تموم شدن دانشگاه وگرفتن مدرکه.

_به به مبارکه پس بالاخره تموم شد؟

فرناز:بعله...

توي چشماي شيطونش غرق شده بودم.يه لحظه جاومکان روفراموش کرده بودم.به خودم که اومدم ديدم همه دارن مارونگاه ميکنن.اخمي بهشون کردم اوناهم باترس به کارشون مشغول شدن.فرنازموقع ردشدن ازکنارم آروم گفت:ماشالله جذبه...

ازاين حرفش لبخندي نشست روي لبم.خداياچراهمه کاراي اين دختربرام شيرينه؟

چرااين دختراينقدبرام مهمه؟براي مني که هيچ کششي نسبت به جنس مخالفم نداشتم حالااين دخترخودبه خودمنوجذ ب خودش ميکرد.براي مني که اصلاکاراي دخترامهم نبودحالاهمه کاراي اين دختربرام مهم شده بود.يني عاشقش شدم؟نه نه اين امکان نداره.ماتازه يه ماه باهم آشناشديم.هه آقاوفاپس عشق دريک نگاه روچي ميگي؟خفه وجدان جان من عاشق نميشم.

وفاصدبارگفتم بامن که وجدانتم درست برخوردکن.

مثلااگه برخوردنکنم چي ميشه؟

وفا؟

romangram.com | @romangram_com