#_نبض_احساس_پارت_418


امتحاناي پايان ترم دانشگاه هم شروع شده بودوديگه کارخونه نميرفتم وبکوب درس ميخوندم تابتونم بانمره هاي خوبي اين اخرسال روبگذرونم.

وفا""

چندهفته اي ميشدکه فرنازبه کارخونه نميومد.عجيب بود.امکان نداشت فرنازيه روزم نيادشرکت.بعدها فهميدم که به خاطرامتحاناتش نمياد.دروغ چراولي يه جورايي به بودن اين دخترتوي کارخونه عادت کرده بودم.بودنش يه جورانرژي ميداد.باهمه خوب بودبه جزدونفري ازکارکنان که اونام بهش درخواست دوستي داده بودن.وقتي نگاهشوم روبه فرنازميديدم عصباني ميشدم اين عصبانيتم برام عجيب بودولي دست خودمم نبود.خيالم ازبابت فرنازراحت بودچون ميدونستم که ازاين جورآدمابدش مياد.

توي اتاقم نشسته بودم وفاکتوراروچک ميکردم.سروصداي زيادي ازپايين ميومد.ازپنجره اتاقم نگاهي به پايين انداختم همه کارکنان کارشون روول کرده بودن ودوريه چيزي جمع شده بودن ولبخندروي لباشون بود.

_يني چي شده؟

ازاتاقم اومدم بيرون.حتي منشيمم نبود.رفتم پايين.

باصداي بلندي گفتم:اينجاچخبره؟

همه برگشتن سمت من.ترس روميشدتوي چهرشون ديد.من توکارم خيلي جدي بودم وهمه هم اينوميدونستن.باديدن من همه برگشتن سرکارشون.وقتي متفرق شدن تازه فهميدم براي چي جمع شده بودن.بله فرنازخانم برگشته بود.

فرنازبالبخنداومدجلوم ايستادجعبه شيريني دستش بود

فرناز:سلام آقاي صفايي.

اخمام خودبه خودازهم بازشدوجاش لبخندي مهمون لبهام شد.اصلامن جلوي اين دخترهمه جديت وغروروغم وغصموفراموش ميکردم.دليلش هنوزم براي خودم مبهم بود.


romangram.com | @romangram_com