#_نبض_احساس_پارت_417

فرناز:مزاحم کارتون نباشم؟

_اختياردارين بفرمايين.

باهم به اتاق من رفتيم وسفارش دوتاقهوه داديم.موقع خوردن قهوه عسل سرش پايين بود.

_چندترم ديگه مونده؟

فرنازنگاهي بهم کردوبالبخندگفت:ترم اخرم.

ازتعجب ابروهام رفت بالا.

لبخندش پررنگ ترشدوگفت:تعجب کردين؟من چون دوست داشتم زودترتوکارخونه مشغول شم ترماي تابستونه ميگرفتم واسه همين زودتراز بقيه دارم تموم ميکنم.

_خوبه....پيس دخترزرنگي هستين؟

فرناز:تعريف ازخودنباشه ولي اره زرنگم

نگاهي به سقف انداختم ببينم ترک برداشته يانه من ازت يه تعريفي کردم توهم پرونشوديگه.

"فرناز"

بعدازاون هرروزبعددانشگاه ميرفتم کارخونه.بابابراي اينکه راحت باشم يه اتاق نزديک اتاق وفا برام درست کرد.دکورش باسليقه خودم بودم.وفامديرناظرکارخونه بود.باباخيلي بهش اعتمادداشت.ادم خوبي به نظرميومديني رفتارش بامن که خوب بوداونم شايدبه اين دليله که من دختررئيس کارخونم.ازرفتارش باخانومايي که توي کارخونه بودن وسعي داشتم واسش عشوه بريزن فهميدم که ادم مغروريه وبه همين راحتي هاپانميده.ازاين بابت خيالم راحت بود.چون خسته شده بودم ازاينکه پيش هرجنس مذکري ميرفتم بايه نگاه ديگه براندازم ميکردن ويه مدت که ميگذشت ياپيشنهاددوستي ميدادن ياميومدن خواستگاري.پيش مامان وباباشکايتم ميکردم ميگفتن ميخواسي خوشگل نباشي.

romangram.com | @romangram_com