#_نبض_احساس_پارت_416
دخترکه حالافهميدم اسمش فرنازه باحالت مظلومانه اي به باباش گفت:بابايي دلت مياد؟من که ازارم به يه مورچه نميرسه.
_اره ازبلاهايي که سرخواستگارات مياري معلومه
اخمي کردوگفت:اوناحقشونه...
_خيلي خب حالااخماتوواکن.بروتامنم به کارام برسم.
فرنازرفت طرف باباش وازگونش بوسي کرد.معلومه که ازاون دختراي باباييه.بهش نميادلوس باشه ولي ميادمغرورباشه.
بااين همه خوشگلي که اين داره بايدم کلي خواستگارداشته باشه.باهم رفتيم وکل کارخونه روبهش نشون دادم.کارخونه موادلبنياتي بودمثه اينکه فرنازهم صنايع غذايي ميخوندوبعدتموم شدن درسش قراربودتوکارخونه باباش مشغول به کارشه.دخترکنجکاوي بودودرموردچيزاي مختلف سوال ميپرسيدومنم چون دخترآقاي پارسيان بودباحوصله براش توضيح ميدادم.بامن بااحترام رفتارميکردامادربرابرکارکنان ديگه که بانگاه خريدارانه نگاش ميکردن اخم ميکرد.ازاين رفتارشم خوشم اومد.
_خب تموم شد.
فرناز:ممنونم ببخشيدباعث زحمت شد.
_اختياردارين اين چه حرفيه؟سوالي بوددرخدمتم.
فرناز:بازم ممنون.بااجازه...
_اگه وقت دارين يه قهوه باهم بخوريم.
romangram.com | @romangram_com